حقایق کوچک و بزرگ
آب درون ظرف، شفاف است؛ آب دریا اما تیره. حقیقت های کوچک کلماتی شفاف دارند، حقایق بزرگ اما سکوتی عظیم
مسئله
یک مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد، حضار دیوانه وار خندیدند. بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد. عده کمی از حضار دوباره خندیدند. دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد. زمانی که دیگه هیچیک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت: وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید؛ چطور برای یک مسئله بارها و بارها گریه می کنید.
آموزگار
برای انسان دو آموزنده وجود دارد: یکی روزگار و دیگری آموزگار، اولی به بهای زندگی ات، دومی به بهای زندگی اش
نگاه تو
نگاهِ تو را شعر میکنم
کودکان میخوانند.
چشم نبند
قحطِ عاشقی میشود فردا ...
مگس
مگسي را كشتم، نه به اين جرم كه حيوان پليديست، بد است، و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است، طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد، به خيالش قندم، يا كه چون اغذيه محبوبش، تا به آن حد گندم، اي دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبي بود، من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد، مگسي را كشتم.
حقايق هميشگي
برخي حقايق لاينفك را بپذيريد، قيمت ها صعود مي كنند، سياستمداران كلك مي زنند، شما پير ميشويد. و آنگاه كه پير شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمت ها مناسب بودند، سياست مداران شريف بودند و بچه ها به بزرگترهايشان احترام مي گذاشتند. كورت ونه گات
زنداني
مرد زندانی می خندد
شايد به زندانی بودن خويش
و شايد به آزادی من
راستی زندان کدام سوی ميله هاست؟
"چه گوارا "
تحقير
هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد. دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید. سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید. چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست. ششمین باز زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است. و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
«شاید کسی را که با او خندیدهای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریستهای از یاد نخواهی برد.»
جبران خليل جبران
جرج برنارد شاو
-
شما همه جیزها را آنگونه که هست میبینید و و میپرسید که "چرا" و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبودهاند تصور میکنم و میپرسم "چرا که نه؟"
-
هرگاه قصد شوخی دارم، حقیقت را بیان میکنم. این بزرگترین شوخی جهان است
چارلی چاپلین
-
خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر
-
این یکی از تضادهای زندگی ما است. که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد
-
زندگی در کلوز آپ (نمای نزدیک ) تراژدی است و در لانگ شات (نمای دور ) کمدی
«نوبل»
نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است
«زمان»
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی، و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را آغاز و پایانی نیست ویلیام شکسپیر
هيج
هیچ چیز برای نوشتن ندارم.
معنای این سکوت چیست؟
من گمشده ام در تو یا تو گم شده ای در من ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم، كاش ...
سلام ...
خداحافظ ...
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار
«دانش»
الهی مرا مدد كن تا دانش اندكم، نه نردبانی باشد برای فزونی تكبر و غرور، نه حلقه ای برای اسارت و نه دست مایه ای برای تجارت، بلكه گامی باشد برای تجلیل از تو و متعالی ساختن زندگی خود و دیگران لوئی پاستور
«ده چيز»
ده چيز بر ده گروه، خاصه بر دانش پژوهان نکوهيده است:
دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدي که زر بر سپاه خويش نپراگند ، مرد سپاهي که از پيکار بهراسد ، دانشمندي که چون چيزي در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکي که خود بيمار و دردمند شود . تنک مايه اي که به دروغ به سرمايه و دارايي خويش نازد ، سفله اي که بر هر کس که چيزي دارد رشک برد ، خردمندي که زود خشم بود ، و به چيز کسان طمع ورزد ، کسي که رهنمايي از نادان اميد دارد، و آنکه کارگاه و يا بنيادي عظيم را به کاهلي سپارد ، و بي خردي که خردجوي نباشد. بزرگمهر
تفاوت مدير با مهندس
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴/ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱/ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین: بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار: چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین: شما هم باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار: بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین: چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!
چه كرده ام؟
در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر فردي پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید: "من برای یادگیری خود چه کرده ام؟" سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: "من برای کشورم چه کرده ام؟"
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: "شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید. لوئي پاستور
مديريت بحران
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد. ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود. مرد اول به دومي گفت: قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم
استخدام
یك شركت بزرگ قصد استخدام یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه یك پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند،
یك پیرزن كه در حال مرگ است.
یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما میتوانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را شرح دهید.
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداشت. او نوشته بود:سوئیچ ماشین را به پزشك میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم.
زندگي
هر روز صبح، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرد، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند.
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ...، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني
فقط ....
زلال باش ... زلال باش
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران
زلال كه باشي ، آسمان در توست
وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را، با بغض می خورم
عمری است لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مباداســـت!
امانت
آن «امانت» که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش» است. کاری که در ید قدرت خداوندی است، انسان خود به دست میگیرد!... دکتر علی شریعتی
تنهايي
چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است “تنها خوشبخت بودن!”. در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
آدم ها
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بيند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند، فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند. فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند، فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم، فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام، فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه، فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا كنون نداشته اي بايد كسي شوي كه تا كنون نبوده اي، فهميده ام كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشود، فهميده ام كه خيلي چيزها فهميدم كه ديگران نفهميدند و خيلي چيزها ديگران فهميدند كه من نفهميدم، فهميدهام براي چيزي كه ديگران حسرت آن را دارند زياد تلاش نكنم، فهميده ام اذيت و آزار آن كس كه دوستت دارد بيشتر است، فهميده ام ظاهر انسان ها به هيچ عنوان بيانگر باطن آن ها نيست.