اثر پیگمالیون
غیرممکن وجود ندارد
آدمي نظارهگري منفعل در زندگي اجتماعي خود نيست، بلكه نيرويي فعال در شکل دهي دنياي خويش است. او حقيقت اجتماعي خودش را با اثرگذاري بر رفتار قابل مشاهده ديگران، ميآفريند. اثر پيگماليون (Pygmalion Effect) چگونگي انتقال آشكار انتظارات ذهني يک فرد را درباره چگونگي رفتار با ديگران، به شيوههاي گوناگون، به آنان نشان ميدهد تا به راستي مطابق انتظار وي رفتار کنند. اين يک پديده جالب روانشناسي است که افراد تمايل دارند، انتظارهايي را که ديگران نسبت به آنها دارند، برآورند. اگر معلمي براين باور باشد كه بچهاي کند ذهن است، خود بچه هم باور ميکند و واقعاً دير ياد ميگيرد. همچنين کودک خوش اقبالي که در چشم معلم، تيزهوش جلوه ميکند در راه دستيابي به انتظارها موفق خواهد بود. اين يافته، بارها و بارها تاييد شده، حتي در بسياري از موارد، به عنوان يک امر بديهي پذيرفته شده است (Livingston, 1969)
در يك افسانه يوناني چنين آمده است كه پيگماليون كه يك مجسمهساز است، دلباخته يكي از مجسمههاي خود و درواقع دلباخته تصويري مي شود كه در ذهن خود از محبوبش ساخته است و اين افسانه يوناني، نمايشنامه نويس ايرلندي، جرج برنارد شاو را بر آن داشت تا نمايشنامه پيگماليون را که بر اساس آن آهنگ بانوي زيباي من ساخته شده را بنويسد. موضوع اصلي اين آثار اين بود که يک شخص با باور، عقيده و تلاش خود ميتواند ديگران را تغيير دهد.
اين پديده در علم طب و پزشکي نيز بارها و بارها خود را نشان داده است. دير زماني است که در مشاغل درماني مشخص شده است که انتظارهاي يک پزشك يا روانپزشک ميتواند تاثير زيادي بر سلامت جسم يا روح يک بيمار بگذارد. آنچه در ذهن بيمار و درمان کننده او ميگذرد (به ويژه زماني که ذهنيتهاي هر دو همخواني داشته باشد) ميتواند نقش تعيين کنندهاي در پيشبيني نتيجه ايفا کند. براي مثال بارها ديدهايم که پيش بيني بدبينانه يک پزشك، چه اثر مخربي بر بيمار گذاشته است. باز همه به خوبي ميدانيم که انتظارهاي يک پزشك بر اثربخشي يک دارو يا درمان جديد به شدت تاثير ميگذارند؛ تاثيري که در حرفه پزشکي به اثر دارونما (Placebo) معروف است.
در نمايشنامه پيگماليون (اثر برنارد شاو)، اليزا دوليتل (يكي از شخصيتهاي فيلم) ميگويد:
«ميداني با صرف نظر کردن از چيزهايي که هر کس ميتواند انتخاب کند (مانند چگونگي پوشش و آهنگ سخن گفتن) بايد گفت که در اصل تفاوت يک بانو و يک دختر خدمتکار در اين نيست که آنها چگونه رفتار ميکنند، بلكه تفاوت در اين است که با آنها چگونه رفتار ميشود. براي پروفسور هيگينز ، من هميشه يک خدمتکار هستم، زيرا او هميشه با من مثل يک دختر خدمتکار رفتار کرده و ميکند. اما ميدانم که ميتوانم براي تو بانويي متشخص باشم، چون تو هميشه با من مثل يک خانم رفتار کرده و ميکني.»
در پايان داستان، پروفسور هنري هيجينز از راه انتظارها و تلاش سخت خود، اليزا دوليتل را از يک دخترک خدمتکار به يک بانوي متشخص و خوش صحبت تغيير مي دهد (Loftus, 1995).

در سال 1965 مجله نگاه (Look) در ايالات متحده، حاوي مقالهاي بود، با نام معجزه سوئيني. اين مقاله اشاره به داستاني در مرکز کامپيوتري يک بيمارستان در شهر لوئيزاناي نيواورلئان دارد که در آن زمان توسط جيمز سوئيني اداره ميشد. بر اساس نوشته اين مقاله، سوئيني ادعا ميکرد: «من ميخواهم يک سياه پوست بي سواد را به يک متخصص کامپيوتر تبديل کنم». در آن زمان تبعيض نژادي در آمريكاي جنوبي رايج بود. سياه پوست بيسواد سوئيني در بخش حمل و نقل بيمارستان کار ميکرد و جرج جانسون نام داشت. بعدها جانسون به عنوان سرايدار مرکز کامپيوتر انتخاب شد که صبحها به کار سرایداري و بعد از ظهرها به آموختن کامپيوتر ميپرداخت. جانسون مطالب زيادي را درباره کامپيوتر آموخت، در حالي كه دانشگاهيان هنوز براين باور بودند كه فرد بايد ضريب هوشي ويژهاي داشته باشد تا بتواند کار با کامپيوتر را فراگيرد. نتيجه آزمون هوشي جانسون نشان داد که با داشتن ضريب هوشي پايين، او نميتواند حتي تايپ با کامپيوتر را ياد بگيرد، چه رسد به کار بري کامپيوتر. اما اين حرفها سوئيني را قانع نکرد. سوئيني با جرج، به عنوان يک فرد متخصص کامپيوتر رفتار ميکرد و طبق گفته سوئيني، او بهترين ياد گيرندهاي بود که تا به آن زمان به يادگيري کامپيوتر پرداخته بود. جانسون درنهايت مسئول اطاق اصلي کامپيوتر شد و اپراتوري کامپيوتر را ياد گرفت. سوئيني براي کمک کردن به جانسون به سختي کار ميکرد که ميتوان اين را ترکيبي از سرسختي و اطمينان به توانايي شخص براي موفق شدن ناميد. انتظارهاي سوئيني براساس اعتمادي شکل گرفته بود که به توانايي در آموزش داشت، نه بر پايه مدارک و مستندات يادگيري جانسون. (Loftus, 1995:82)
اين نمونهها به ما نشان ميدهند که اثر پيگماليون موضوعي فراتر از يک تفکر مثبت است. پيگماليون علاوه بر تفکر و باور قلبي به موفقيت، نياز به انجام اقدامات عملي هم دارد. پيگماليون تنها در مورد زن ايدهآلش فکر نميکرد. او به آفرينش گاليتي (مجسمه موردنظر) کمک کرد. پروفسور هيجينز براي کمک به اليزا دوليتل براي ارتقا تا سطح انتظارش سعي کرد و سرانجام موفق شد. (Loftus, 1995:83)
منابع
-Murphy,D. and Campbell, c. and Garavan,T.N. (1999), The Pygmalion effect reconsidered: it’s implications for education, training and workplace learning, Journal of European Industrial Training, Vol. 23, No. 4/5.
-Livin gston, J. S. (1969), “Pygmalion in management”, Harvard Business Review, July – August.
-P. Loftus, (1995), The Pygmalion Effect, industrial and commercial training, Vol. 27, No. 4.
-Rosenthal,R. (1999), Pygmalion in the classroom, National Teaching & Learning Forum, February, Vol. 8, No. 2.
_ سعيد امامقليزاده: دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت دانشگاه تهران